اگردروغ رنگ داشت شاید هرروز دهها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
وبی رنگی کمیاب ترین رنگ ها بود
اگرعشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود می گذاشتم وتو هیچ گاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی …
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم ،همه وسعت دنیا یک خانه میشد وتمام محتویات سفره
سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ نا کجا یی پنهان نمی شد
اگرخواب حقیقت داشت
همیشه باتو در ان ساحل لبریز از ناباوری بودم
اگر همه سکه داشتند دل ها سکه را بیشتر از خدا می پرستیدند ویکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تادیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند .
اگر مرگ نبود ،زندگی بی ارزش ترین کالا بود ،زیبایی نبود ،خوبی هم شاید …
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم ؟
کدام لحظه را اندیشه می کردیم
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود.
اگر کینه نبود
قلبه تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تورا نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر میکردیم
…
دکتر علی شریعتی
از کدامین اشک برایت بگویم،
ازکدام عشق بسرایم،
از چه بگویم وازکه .. .
دیدننت را آرزو میکنم اما دریغ...
ازکدامین اشک برایت بگویم دیروزرا، امروز و یا شاید فردا که میخواهم فردا همین امروز باشد،
از کدامین عشق بسرایم که دیگر عشقی نمانده ونه شعری که شاعری بسراید،
ازچه بگویم وازکه که دیگر رمقی برایم نمانده است... .


دیروز برف پاییزی باریده بود.
من وفاطیما وزهرا آدم برفی درست کردیم.برف ها همه جا را سفید پوش کرده بودند.دیدن اون همه سفیدی دیدن اون همه برف خیلی حیرت انگیزبود.آخه خیلی وقت بود که اینهمه برف نباریده بود.این اولین بار بود که از دیدن این همه سفیدی غمگین نشده بودم
از صبح زود زهرا اصرار می کرد که بریم آدم برفی درست کنیم اما کارای خونه اصلا نمی ذاشت بریم بیرون
خونه تمیز کردن وصبحانه درست کردن تا نزدیکی اذان ظهر طول کشید
حالا زمان درست کردن آدم برفی بود.برف غیر منتظره باعث شده بود که زهرا وفاطیما دست کش وجوراب نیارن به همین خاطر از جوراب ودست کش من استفاده کردند ومن بدون جوراب ودستکش وحتی شال گردن رفتم بیرون
هوا خیلی خیلی سردبود
برفی را از این طرف اون طرف جمع می کنیم تا بتونیم آدم برفی که به بچه ها قول دادم درست کنیم
برف ها روی هم انباشته شد،بدن آدم برفی روی یک لگن پلاستیکی درست کردیم که بتونیم جابجا ش کنیم چشماشو دکمه گذاشتیم
زیاد بزرگ نیست اما قشنگه نه![]()
![]()
![]()
با ذوق زدگی اونو بلندش کردم وبردمش روی تراس گذاشتم
تازه داشتیم عکس می نداختیم که حمید خان بابای زهرا وفاطیما وپسر عموی عزیزمن اومد که بچه حاضر شین می خوایم بریم تا خواهرم وسایلشونو جمع وجورکنه ما هم از فرصت استفاده کردیم وبه برف بازی پرداختیم چه برف بازی ای
حمید گلوله های برفی روخیلی خوب پرت میکرد
ولی مال من زیا خوب نبود محمد پسر دخترعمو خدیجه هم آمد واوهم با ما همراه شد دقایقی حسابی برف بازی کردیم البت تا آخرین لحظه ای که داشتن می رفت بهشون برف پرت کردم راستی یادم رفت بگم فاطیما این وسط سر خورد وتا آخر داشت گریه می کرد![]()
![]()
![]()
ديدمش ودر دل گريستم همان كسي كه سال ها
منتظر يك نگاهش ، لبخندش . . .
پس از آن همه ي انتظار كه با تمامي سختي اش بود
به سر آمد............
به رويم لبخند زد!
هيچ گاه فراموش نمي كنم نگاهش را و من بي هيچ حرفي
رويم را به سمت ديگري برگرداندم .
مي دانم كه بسيار تعجب كرد . آنروز در تنهاييم آنقدر اشك ريختم تا چشمه اشكم خشكيد و حسرتي به عمق زخم يك
نيشتر بر دلم چنگ انداخت .
باز هم ديدمش و باز هم در دل گريستم آخر چرا ؟
آخر چرا اينقدر دير به سراغم آمده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟